عمومی

نفرین به روزی که زاده شدم/ تاملی در سخنان احمد زیدآبادی

به ویژه دوستان مطبوعاتی اش را،که خیلی هایشان به او متذکر شدند همین الان که او دارد از فضای تقریبا آزاد مطبوعاتی سخن می گوید دو تن از همکارانش در بندند. قاعدتا من هم با زیدآبادی موافق نیستم جز آن که او را خائن و مزدور نمی دانم. القابی که این روزها به راحتی به او نسبت می دهند. حتی بی آن که سعی در توجیه حرف های او داشته باشم گمان می کنم او این حرف ها را درباره دولت به زبان آورده و نه دیگر نهادهای مرتبط و نامرتبطی که اغلب دردسرها را برای مطبوعات، آن ها رقم می زنند. دیگر این که زیدآبادی مدت هاست از مقام یک تحلیل گر به یک فعال سیاسی پراگماتیست تبدیل شده و سعی دارد با رفتار و گفتارش سبب اتفاقی در فضای سیاسی کشور شود. شاید او با گفتن چنین سخنانی سعی دارد فضا را تلطیف کند و جو را برای دوستان مطبوعاتی اش قابل تحمل تر کند. نمی دانم. امیدوارم چنین باشد که من فرض می کنم.با این حال همه این ها که گفتم ریشه در نگاه مهربانانه من به احمد زیدآبادی دارد اما اگر قرار به چند و چون در حرف های زیدآبادی باشد باید بگویم نه تنها این روزها بلکه دست کم در سی و چهار پنج سال اخیر هیچ وقت مطبوعات اوضاع خوبی نداشته اند. علتش هم کاملا روشن و مشخص است. طرفِ حساب مطبوعات یکی دو نفر و یکی دو نهاد نبوده و نیست. به قول تعزیه خوان ها: که اکبر یکی بود و دشمن هزار. بروید و ببینید در تمام این سال ها چه کسان و چه نهادهایی از مطبوعات شکایت کرده اند و کدامشان توانسته اند حکمِ توقیف بگیرند و دردسرهایی بدتر از توقیف برای مطبوعاتی ها درست کنند. و باز ببینید از میان انبوه شاکیان و توقیف کنندگان کدامشان مستقیم وصل به دولت بوده اند. و جالب تر از همه این که اغلب نشریاتی که برایشان درد سر درست شد متهم به حمایت از دولت بودند. یعنی به جرم همسو بودن با دولت و یا دست کم مخالفت با مخالفانِ دولت آسیب دیدند. و باز جالب این که حتی در دولت معجزه هزاره سوم که خیلی از مطبوعات مستقل و نیمه مستقل و روشنفکری و اصلاح طلب و معتدل و نیمه معتدل با دولت سرِ سازگاری نداشتند، شخصِ رئیس دولت برای مطبوعات مشکل درست نکرد. حتی در یکی دو سالِ آخرِ زعامتش آن هایی که می زدند و می بستند فضا را باز گذاشتند تا مطبوعاتی ها اول تا آخر دولت را بگویند. تا رئیس دولت که وهم برش داشته بود و فکر می کرد جدی جدی خودش کاره ای است حساب کار دستش بیاید و خوب بفهمد یک من ماست چه قدر کره دارد.

ما هم مثل آقای زیدآبادی در تمامی این سال ها در مطبوعات بوده ایم. حالا شما دو سه سال اختلاف را فاکتور بگیرید. در تمامی این سال ها توقیف شده ایم. جریمه شده ایم. تنبیه شده ایم. توبیخ شده ایم.شاید تشویق هم شده ایم. هم بهار مطبوعات را دیده ایم هم خزانش را.هرگاه فرصت پیدا کرده ایم در حد بضاعتمان آن چه دل تنگمان خواسته است گفته ایم. هرگاه مجال را تنگ دیده ایم و سنگ ها را بسته به شعر و رندی پناه برده ایم و با اهل بشارت به اشارت سخن گفته ایم. هم تیراژ چند ده هزار تایی را دیده ایم و هم تیراژ خجالت آور دو سه هزار نسخه ای را تجربه کرده ایم. هم در نشریات کاغذی و هم در سایت ها و خبرگزاری ها قلم زده ایم. اما هیچ وقت حس نکرده ایم به عنوان یک روزنامه نویس و یک خبرنگار صاحب حقیم. حق پرسشگری. حق مطالبه گری. حق دانستن. هیچ وقت آزادی را به تمام و کمال درک نکردیم. البته چاره ای هم نداشتیم. همیشه در کمین فرصتی نشسته ایم تا از اندک روزنه و رخنه ای استفاده کنیم برای احقاق حقی اما این فرصت را دیگران به ما داده اند. ما صاحب این فرصت نبوده ایم. و این تلخ ترین بخش ماجراست.

البته در خلوت به خودمان نمره قبولی می دهیم. چرا که هیچ وقت عمله ظلم نبوده ایم. هیچ وقت قلم به مزد نبوده ایم.اشتباه کرده ایم اما معصومانه. نردبان این و آن شده ایم اما کودکانه و نه به سودای رسیدن به قدرتی. در مجموع ناراضی نیستیم اما اگر دریغی هست در ناتمام بودن است. در این است که کمتر توانستیم خودمان باشیم. کم تر توانستیم استعدادهایمان را به اجرا درآوریم. روزگار با ما چندان مهربان نبود.در حصار محدودیت ها و معذوریت ها و تنگ نظری ها و بدفهمی ها پیر شدیم. و بزرگ ترین حسرت زندگی مان این که:ای کاش می توانستیم باری را از روی شانه های خسته و زخمی مردم این سرزمین برداریم. به قول آن دوست قدیمی: به دست های بسته خود نگاه می کنم و نفرین می فرستم به روزی که زاده شدم.

۵۷۵۷

دکمه بازگشت به بالا